مشکی پوش های جذاب *-*






کمی هم به آدم های جذَاب خیلی مشکی نگاه کنیم *-*

از بین اون همه رنگ بازَم گفتم:یدونه مشکی لطفا...

چشماشو ریز کرد گفت :بازم مشکی...

لطفا به آدمایی که عاشق رنگ مشکی هستن برچسب افسردگی ،دل مُردِگے،نزنید....

ما مشکی پوشا...ماهایی که از میون یه عالَمه رنگای زیبا مشکی رو انتخاب کردیم برای پوشیدن ،برای دکوراسیون اتاقمون...ما افسرده نیستیم....

لطفا به علاقه ی ما احترام بزارید...

اگه هرکدوم از شماها کسی رو تو زندگیتون دارید که به طرز عجیبی به رنگ مشکی علاقه داره ...به علاقه اش احترام بزارید لطفا....

ما مشکی پوشا نه عاشق شدیم و نه دلیل خاصی برای استفاده ی بیش از حدمون از این رنگ داریم....

پس اینقدرم علاقه ی مارو به این مسائل الکی و عشق و عاشقی و ....چه میدونم مشکی رنگه عشقه و این چیزا ربط ندید خواهشا....:)





+ظلم یعنی دانشجوی نرم افزار باشی اما باید الکترونیک داشته باشی :/ و استادش به اندازه ی یه مهندس برق ازت انتظار داشته باشه ://


+آخه به دانشجوی نرم افزار چه ربطی داره سبک بازگشت ادبی چیه؟


+هر وقت من میخوام دروغ بگم خیلی جدی م و هیچکس شک نمیکنه... ولی وقتی دارم راستشو میگم خندم میگیره فکر میکنن دارم دروغ میگم:/فقط من اینجوریم یا شمام اینجوری هستین؟


چقدر تو عنوان خودمو تحویل گرفتم *-*مصلن من خیلی جذابم

  • هَپَر هَــســتــَم

ازدواج پوشالی :/


یسوال؟؟

این پسرایی که باباشون پولداره خودشون آس و پاسن و بیکار پولداری باباشون واسه اینا شغل به حساب میاد؟؟

یکی از دوستام ازدواج کرده امروز بهش تبریک گفتم بعد پرسیدم شوهرت چیکاره اس؟!گفت باباش (یعنی پدرشوهر)خیلی پولداره:///😑😐

بعد گفتم خب چه ربطی به شوهرت داره مگه با پول باباش ازدواج کردی؟!

گفت:ایـــش ول کن اینارو شوهرم اینقد جیگره خیلی خوشگله قدش اینقد بلنده:/😑😐

بعدش کلا متوجه شدم این دوست ما معیار ملاکش از ازدواج فقط پول و زیبایی شوهرش بوده://

من واقعا موندم چطور بعضی از دخترا از همچین پسرایی خوششون میاد؟

یعنی واقعا براشون مهم نیست که اون پسر عُرضه اداره کردن یک زندگی رو نداره و حتی بعد ازدواج هم دستش تو جیب باباشه!!!

چطور میتونن با همچین آدم بی مسئولیتی ازدواج کنن؟!!!!!!

از همه ی اینا که بگذریم چطور میتونن واسه همچین آدم بی مسئولیتی اخلاقشون رو عوض کنن و باب میل شوهرشون رفتار کنن بعد اسمشو میزارن عشق...!!!!

عشق یعنی شخصیتت رو،اخلاقت رو،همهی استدلال های زندگیتو تخریب کنی بشی یه آدم دیگه چون عشقت میخواد؟؟!!!‌

عشق یعنی بشی یه آدمی که اون میخواد نه خودت....!!!یعنی تو یه رباتی یه عروسکی که اون هرجوری دلش بخواد تورو کوک کنه و باهات بازی کنه یا به قولی تو عروسک خیمه شب بازی هستی...!!!! عشق یعنی اینا؟؟



همه ی دوستام اکثرا ازدواج کردن و اکثرشون مهم ترین معیارشون واسه ی ازدواج زیبایی همسرشون بوده...

مثلا یکیشون معیارش این بود شوهرش سیکس پک داشته باشه:/یا چشماش آبی باشه:/

یا مثلا مهم ترین ملاک انتخاب همسرشون این بود که حتما پولدار باشه!

این قدیمیا یه ضرب المثل گفتن که

(کبوترباکبوتر باز با باز)‌ میخوام بگم که دوستای من همشون کسی رو میخواستن که از خودشون بالاتر باشه همشون یه شوهر پولدار خوشتیپ قدبلند سیکس پکی :// میخواستن که دکتر مهندس باشه:/ اما خودشون از لحاظ مالی اونقدراپولدار نبودن از لحاظ سطح فرهنگ خانوادگی واقعا زیر خط فقر بودن خودشون دیپلمشونو به زور گرفته بودن اما شوهر دکتر مهندس میخواستن:/ 

از لحاظ زیبایی هم که اینطور بگم براتون اگه یع روز صبح بدون آرایش میدیدشون با گودزیلا اشتباه میگرفتینشون :/اونوقت همینا یه همسر زیبا میخواستن:/


بعد از اینکه اون فرد باب معیار شون پیدا شد ازدواج کردن ولی متاسفانه بعد از یکسال حتی یکیشون بعد از شش ماه طلاق گرفتن...  خب دلیل طلاقشون رو هم که کاملا واضحه هم من میدونم چرا هم شما.... خلاصه بگم یکی از دلایلش این بود که اونا درک درستی از زندگی مشترک نداشتن...

چون اونا ازدواجشون فقط یک ازدواج پوشالی بوده و قطعا همچین ازدواجی زیاد دوام نمیاره.... 

از همه ی اینا که بگذریم من هیچوقت به معیار و ملاک خودم برای انتخاب همسرم فکر نکردم اما حالا که فکر میکنم میبینم دید من نسبت به ازدواج نسبت به دید دوستانم خیلی متفاوته واین جای بسی خوشحالیست ://

کیه که زیبایی براش مهم نباشه؟

منم زیبایی برام مهمه خب من نمیتونم با مردی که کچله و بجای سیکس پک ایربگ داره و خب من سیکس پکو شوخی میکنم اصلا برام مهم نیست این چیزا و قدش عز بنده کوتاه تره ازدواج کنم:))

من قطعا با کسی ازدواج میکنم که از هر لحاظی هم سطح خودم باشه نه خیلی از خودم پایین تر باشه و خیلی از خودم بالاتر باشه که هر دوتاش باعث مشکل میشهـ....

و مهمتر از همه اینا امروز به این نتیجه رسیدم که ازدواج یعنی بزرگ شدن...

یعنی رسیدن به یه درجه ای از شعور و درک معرفت من هنوز به اون درجه نرسیدم و تا زمانی که بزرگ نشم تن به این امر خطیر نمیدهم :)






+یوقتایی یه آدمایی رو توی زندگیمون راه میدیدم, که بابا مامانشون تو خونه هم راهشون نمیدن.://


+چرا عکس شوهراتونو میزارید پروفایلتون؟://

  • هَپَر هَــســتــَم

اول هفته هایی به وقت دلتنگی....


با عصبانیت از دفترش اومدم بیرون درو محکم کوبیدم و شروع کردم به دویدن...صداشو پشت سرم شنیدم با گریه صدام میزد اما بی توجه بهش راهمو ادامه دادم نمیتونستم خوب راه برم تموم تعادلم بهم ریخته بود اما باید ازش دور میشدم ...تموم توان و قدرتمو ریختم توی پاهام و شروع کردم به دویدن ...

+وایسا ...توروخدا هنوز حرفم تموم نشده..

همین که دیدم دیگه صداش از پشت سرم نمیاد مطمعن شدم که خیلی ازش دور شدم نفسم بند اومد نمیدونستم کجام سرم گیج میرفت چشمام سیاهی...

نشستم لبه جدول...

زمین و زمان دور سرم میچرخید...

+دخترم خوبی؟!‌

سرمو بلند کردم چشمام که افتاد توی چشماش انگاری تموم وجودم یخ کرد چقدر شبیه ش بود ...

اشکم در اومد...

+حالت خوبه بابا جان چرا اینجا نشستی رنگ و روت پریده کمکی از من برمیاد...

حتی لهجه و طرز حرف زدنشم شبیه ش بود...

با صدایی که توش پر از بغض بود گفتم میشه برای من یه تاکسی بگیرید؟

+چرا نمیگیرم دخترگلم من خودم تاکسی دارم (با دست به ماشینش اشاره کرد)بیا بابا جان هر میخوای بری خودم میرسونمت...

اخه ...من (بازم اشکم در اومد )امروز چم شده بود؟

+اخه چی؟!کجا میخوای بری بابا جان!؟

مغزم قفل کرده بود...حتی نمیدونستم مقصدم کجاست...یهو یه صدایی توی سرم گفت مگه میشه با این همه دلتنگی امروز نری پیشش؟!

راهمو پیدا کردم...گفتم میخوام برم سر مزار...

+مزار؟!این وقت روز امروز شنبه است هانه پنج شنبه....

هیچ جوابی ندادم...

+بیا دخترکم بیا سوار شو ببرمت

پیر مرد مهربونی بود ....به سختی از لبه ی جوب روی پاهام ایستادم و اون پاهای شُل وارفته که انگار عین یه لَش دنبالم بودن رو به زحمت تا کنار ماشین وادار به حرکت کردم در ماشینو برام باز کرد خودمو با بی حسی انداختم تو ماشین...

تو فکر وخیال بودم که با صداش به خودم اومدم...

+بیا عزیز جان رسیدیم کدوم قطعه میخوای بری که با ماشین ببرمت..

نه ممنون پیاده میرم بالا...

موقع پیاده شدن بازم حرفشو تکرار کرد

امروز شنبه اس نه پنجشنبه...!

پیاده شدم....بدون هیچ جوابی

راست میگفت امروز شنبه اس امروز هیچکس به یاد تموم کسایی که اینجا خوابیدن نیست...چون امروز شنبه اس چون ما عادت کردیم فقط روزای به خصوصی بیایم پیششون و یادشون کنیم... ما عادت کردیم اخر هفته ها پنج شنبه ها و جمعه ها یادشون بیفتیم...

ما عادت کردیم دلتنگیامون رو بزاریم برای روزای پنجشنبه و جمعه ها 

دلتنگیامونو بزاریم واسه جمعه ی آخر سال....

جمعه ی غریبان....

چرا شنبه و بقیه روزای هفته نه ؟؟؟

خیلی مونده بود که برسم به قطعه 47

نیم ساعتی پیاده روی داشت....

فکر نمیکردم کسی جز من امروز اونجا باشه فهمیدم که خیلی مثل من امروز 

روز شنبه دلشون برای عزیزشون تنگ شده و اینکه روز شنبه اس زیاد براشون مهم نیست...

قطعه 47 روز به روز بزرگتر میشه چرا اینقدر آدم میمیره؟!

هروقت که میرسم اونجا چشمم به عکس روی سنگش که میفته انگار منتظرم بوده یا اینکه میدونسته که میخوام بیام پیش... چشماش.... انگار اون نگاهش واقعیه...چشماش همیشه میخنده...

سلام پدرجون...

آرامش قبرستون رو خیلی دوست دارم...

این آرامش همیشه به آدم تلنگر میزنه که هی تو هرکاریم بکنی هر کسی هم که باشی... پولدار یا فقیر... آدم بزرگی باشی یا کوچیک آخرش جات اینجاست...پس مواظب باش ...مواظب آخرت باش...


پدرجون همیشه گفتن دعای والدین در حق اولاد گیراست...مخصوصا پدر...

میدونم همیشه منو میبینی میدونم همیشه حواست بهم هست...اما این روزا خیلی به دعاهات احتیاج دارم...میشه برام دعا کنی از همون دعاها که دلم قرص بشه که با دعای تو وضمانت تو پیش خدا مشکلم حل میشه....

میشه تو برام از خدا عاقبت بخیری بخوای....

میشه تو بجای من به خدا بگی این حقش نیست.... بگی سکوت کرده منتظره تو حقشو بگیری....

میشه بیشتر بیای به خوابم؟!




+متنفرم از اینکه بجای آغوش گرمش یه سنگ سرد و بغل کنم...


+امروزو هیچوقت یادم نمیره اینکه چجوری غرورمو جلوی اون همه آدم شکستی یادم نمیره... اگه هیچی نگفتم اگه سکوت کردم فقط بخاطر اینه که مطمعنم کار امروزت با من رو یه نفر یه روزی یه جایی سرت تلافی میکنه...




+همونطور که بچگی نکرده بزرگ شدیم، جوونی نکرده داریم پیر میشیم...بیست روز دیگه بیست ساله میشم...نمیخوام بهترین روزای عمرم الکی حروم بشه 

اگه چند سال دیگه ازم بپرسن بیست سالگیتو چطوری گذروندی؟چی باید بگم؟بگم توبهترین سالهای عمرم نشستم غصه خوردم...؟!!!نه قطعا نمیخوام همچین جوابی مگه من چند بار دیگه بیست سالگی رو تجربه میکنم؟

تا می جوونی رو تجربه میکنم؟

میخوام ازش لذت ببرم 

برن گم بشن همه ی اون غصه ها نحسی ها سیاهی های لعنتی...





  • هَپَر هَــســتــَم

تمام جمعه هابغض کردیم...


مرگ خیلی بده...

تا دیروز میخندید ....گوش بده!هنوزم صدای خنده هاش میاد...

همین دیروز دیدمش بابا حالش خوب بود چیزیش نبودکه....

هنوز شوخیاش یادمه...

خاطرات مشترکی که باهاش داشتم...

مرگ خیلی بده.... یهو میبینی دیگه نیست اون کسی که باید باشه...

نیست...نیست برای همیشه...

وقتی آدم میره مسافرت هرچقدرم طولانی باشه بازم امید داری که برمیگرده اما مرگ... این مسافرت بی بازگشت...

دارم غصه یه سری آدما رو میخورم که مطمئن نیستم حتی وقتی بمیرم میان سرِ قبرم یا نَه ....

همیشه برام سوال بود اگه یه روز مرگ بیاد سراغم،بعدش از خودم چی به جا گذاشتم؟

راستش من از مرگ نمیترسم از روزی که دستام سر بشه نفسم قطع بشه جسمم تکون نخوره نمیترسم ...

از روزی میترسم که دستام سرد بشه نفسم قطع بشه جسمم بی جان بیفته گوشه ای بعدش بفهمم پیش خدا هیچ جایی ندارم....من از این میترسم....

چرا جمعه ها اینجوریه؟

  • هَپَر هَــســتــَم

کپی نکنیم - بیشعورم نباشیم - و بی تفاوت باشیم *-*بوس بوس

توی روانپزشکی یک اصطلاحی خوندم به اسم "بی تفاوتی زیبا"  دقیقا از پنج ماه پیش کم کم به این حس دچار شدم  

این اصطلاح به این معنیه که فرد هیچ نگرانی نسبت به مشکلش نداره...

و کاملا نسبت به اون بی تفاوته ...

چون این حس من یه منشا روانی داره و در علم روانپزشکی هم به این موضوع پرداخته شده این یعنی بده یا خوبه؟

 اگه روانپزشک یا شماها بگید بده که خب شاید از نظر شماها بده...

ولی از نظر خودم به شخصه که به این قضیه دچارم این بیماری نیست... این بیشتر نشونه ی سالم بودنه ...

دلم نمیخواد هیچ چیز و هیچ کسی و هیچ مشکلی باعث بشه من زندگیم تلخ بگذره ،سخت بگذره ،بد بگذره....

هیچ چیزی ارزش اینو نداره من توی این سن این همه غصه بخورم میخوام لذت ببرم از زندگیم دیگه هیچ چــــیـــز برام مُهـِم نیست...




و در ضمن یه مسئله ای که چند روزیه سر رشته افکار منو پاره کرده و خواب خوراک برام نگذاشته اینه که ، چرا ما آدما عادت کردیم زندگیمونو از روی هم دیگه کپی کنیم؟عاشقانه هامون ،رفتارمون،اخلاقمون،زندگیمون از لحاظ مادی و معنوی و تجملات همش شده کپی از روی همدیگه یا بهتر بگم چشم و هم چشمی://

باور کنید زندگی چیزی نیست که کپی هاش بتونن برابر اصل باشن...

یکی نیست برگرده به این کپی کارا بگه بابا تو فقط داری ظاهر زندگی اون شخص رو میبینی تو چه میدونی باطن زندگیش چی میگذره که همینجوری از زندگیش تقلید میکنی...!!!


یجا خوندم : از زندگی دیگران عکس نگیرید که فیلمش چیز دیگریست...

خودمون باشیم چی میشه؟

من خودم به شخصه همیشه دوست داشتم زندگیم خاص باشه نه اینکه همش از دیگران تقلید کنم://



پ.ن 1: یه چیزدیگه که خیلی ذهن منو مشغول کرده اینه که درک نمیکنم که یک آدم بیشعور که خودش سر تا پا عیب و ایراده از بیشعور بودنِ بقیه میناله و جالب اینجاست که خودش منشأ تموم اون بیشعوری هایی که ازش میناله رو  توی وجود بیشعورش داره://

لطفا بیشعور نباشیم و اگرم هستیم خودمون رو اصلاح کنیم وبعد از بیشعور بودن بقیه بنالیم:/ مرسی


پ.ن 2:ما انسان های جایزالخطا کم کم داریم عادت میکنیم به دائم الخطا بودن...😐دمش گرم هرکی گفته خوب گفته این پینوشت دوم کپی بود گفتم که گفته باشم:/ 

در رابطه با عنوان 

انتخاب اسم واسه عنوانم حتی از انتخاب واحدمم برام سختره:// دیگه ندونستم چی بزارم....

  • هَپَر هَــســتــَم

جَفَنگیات ://

1 :من درک نمیکنم
اونی ک داداش داره ، خواهر میخواد
اونی ک خواهر داره ، داداش میخواد
اونی ک داداشش کوچیکتره ، داداش بزرگتر میخواد
اونی ک داداشش بزرگتره ، داداش کوچیکتر میخواد
کلا قدر نمیدونیم ...😐


2:امروز قبل از امتحان نشسته بود پیشش تو حیات میگفتو میخندید سر جلسه بهش تقلب نمیرسوند چون دوس پسر سابقش بوده ://فازت چیه خب؟

3: شوهر داره اما واسه مسائل مشکلاتش از دوست پسرش مشاوره میگیره :/ شوهر داره ها بعد که بهش میگی این ینی خیانت میگه وا چیه خب مگه نمیشه آدم هم شوهر داشته باشه هم دوس پسر... فاز اینو چرا نمیتونم درک کنم عاخه؟!!!!

4:بعضیا چطور هر هفته با یکی رل میزنن ://  هر هفته عاشق یه نفر میشن...
من همینجوریشم حالم از همه بهم میخورره اینا چطور هر هفته با یه نفرن:/


 5: ینی واقن بعضی زن و شوهرا از یه مسواک استفاده میکنن؟؟😐😂
حتمن هی هم بهم دیگه میگن " اول تو " 😐😂😂😂 :))))  دی


6:ینی من تا میخوام درس بخونم
هزار تا چیز مسخره یادم میاد 😑


7: گاهی وقتا فکر میکنم دو سالمه تو اوج ناراحتی دارم غرق میشم تو یه عالمه اشک بعد یهو یه چیزی میبینم یا اینکه یاد یه خاطره یا یه صحنه میفتم هار هار میخندم :/اصنشم انگار نه انگار که داشتم گریه میکردم  ://

8:زشت نیست تو این سن الگوی زندگی من پاندای کنگفو کاره؟😂😁😂  دی:)))

  • هَپَر هَــســتــَم

کابوس های تلخ


حرمت نگه می‌‌دارم

اگر نه باید تو را

عاشقانه‌های تو را

خاطرات تو را

می‌بستم به بد و بیراه

بایداصالت  تو را

می‌ بستم به نانجیب‌ترین حرف‌هایِ  رایجِ  کوچه و خیابان

فحشِ  آدم و عالم را می‌‌کشیدم به عشقِ  بی‌ صاحبت

روز‌های بی‌  پدر مادرِ  تنهایی‌

شب‌های لا مروت بی‌ خوابی‌

غروب‌های نحسی که صدای اذان بلند میشود

صدای نفرین‌های مادرم بلند میشود

سایه ی نبودنت قد می‌‌کشد

و من تلخ ترین بغض دنیا را تا ته حیاط می‌‌کشم

تا آبرویت را پیش هر کسی‌ نریزم



خدا ا ا ا ا ا ا یِ  من !!!!

با این همه بدی

چقدر هنوز دوستش دارم



این متن روخیلی دوست دارم نویسنده اش نیکی فیروزکوهیه :)


+فکر کنم قراره اینقد آهنگ گوش کنم بمیرم :( کاش میشد دیگه خوابشو نبینم اوایل دیدنش توی خوابام خوشحالم میکرد و حس خوبی بهم میداد اما حالا

 دیدن اون توی خوابام مثل کابوسه

خب میدونید که آدمای لجباز بیشتر خواب کسایی رو میبینن که میخوان فراموشش کنن...


یعنی الان داره چیکار میکنه :(

  • هَپَر هَــســتــَم

عروسک مُرده:)

گاهی وقتا باخودم فکر میکنم چقدر خوب میشد اگر من به جای آدم، یک عروسک بودم....

از اون عروسکها که چندین ساله گوشه انباری یه خونه ی متروکه میون یک عالمه خِرت و پِرت داره خاک میخوره....

از اون عروسکها که سالها پیش جزء خاطرات شیرین یک دختربچه بوده....

از اون عروسکها که چندین سال پیش توی اسباب کشی دستش به یک جایی گیر کرد و حالا یک دست بیشتر نداره...

و لباس هاش پاره پوره شده و  موهاشو اون دختر بچه شیطون از بیخ و بُن تراشیده....

و یکی از چشمهای آبی خوشرنگش در اومده و گُم شده ....

و حالا تبدیل به یک عروسک زشت شده که هیچ دختر بچه ای اونو دوست نداره...

گاهی وقتا خیلی دلم میخواد اون عروسک زشت باشم..که سالهاست گوشه انباری خاک میخوره و کسی حتی اونو یادش نمیاد کسی کاری به کارش نداره...


پ.ن1: بعضی شباهم تموم آرزوهات مثل اون عروسک گوشه انباری فراموش میشه و اینقدر خسته میشی که مرگ برات آرزو میشه...


پ.ن2: فهموندن اینکه آدم گاهی به تنهایی نیاز داره به مراتب سختر از یاد دادن فیزیک و کوانتوم به یه گوسفنده :/


پ.ن3: 

از یه سن به بعد، تنها معیارت واسه تداوم ارتباط با افراد "معرفت" میشه و این دقیقا همون نقطه ایه که یواش یواش شروع میکنی به حذفِ هرکی که دورو برته

  • هَپَر هَــســتــَم

شب نوشت های یک ذهن بیمار://


آدم هارا ول میکنی تا برونداما چیزی که بجا میگذارند اندوه است ...اندوهی که میماند و ریشه تا اعماق وجودت میدَواند...

مازبان کسانی که دوستمان دارند را نمیفهمیم و کسانی که مارا دوست دارند زبان مارا....



+کاش میشد یه سری آدمها رو پاره کنیم و باشون آدمهایی که دوست داریم رو دولایه کنیم که دیرتر خراب شن





+نیازمندم به پیاده روی طولانی در یک شهر متروکه از همان شهرهای خیالیم


+چرا من همیشه چند ثانیه قبل از ورودم به وب به این فکر میکنم که وبو بزنم کلا حذف کنم اما همینکه میام داخل وبم پشیمون میشم یجورایی دلم نمیاد:/شماهم مثل منید آیا!!؟؟؟


+چرا  پینوشت هام اینقده زیاد میشن :/

واقعن چرا  :///

  • هَپَر هَــســتــَم

دوستت دارم احمق جان


من اسم این ساعت از شبو میزارم ساعت به وقت هی نوشت و خالی نشدن...

نمیدونم چرا هر وقت میخوام باهات حرف بزنم مغزم قفل میکنه دستام سست میشه کلمات از ذهنم پاک میشن همه چیز سفید سفید میشه..

از وقتی یادم میاد همش به من میگفت میدونم من برات مهم نیستم تو منوبه هیچی حساب نمیکنی... احمقه دیگه نمیدونه چقدر برام مهمه نمیدونه چقدر دوستش دارم حتی نمیدونه با اینکه هیچوقت از نزدیک ندیدمش شبای زیادی خوابشو دیدم شبای زیادی توی خواب تو بغلش گریه کردم باهاش درد و دل کردم...

کاش میتونستم بهش بگم یا بهش ثابت کنم که خیلی برام عزیزه اما نمیتونم من هیچوقت  تو زندگیم نتونستم به کسایی که خیلی دوسشون دارم و برام عزیزن ثابت کنم که چقدر برام ارزش دارن و مهم هستن همیشه ازدستشون دادم... بعدش یه عمر حسرت خوردم..

من به اندازه موهای سرم حتی بیشتر  دوست رفیق دارم اما نمیفهمه که اون برام یه چیز دیگه اس و حسابش از همه جداست ،،،نمیدونم تو اون مغز کوچولو و نخودیش چی میگذره نمیدونم چی راجبم فکر میکنه کاش میتونستم ذهنشو بخونم اون مرموز شده ،مبهم شده و شایدم به قول خودش تغییر کرده اما این تغییر برای من اصلا خوشایند نیست...

من از این خنده های فیکش :)متنفرم 

من از اینکه صداش میکنم با بی حوصلگی میگه (بگو)متنفرم اون قطعا نمیدونه من چقدر با این حرکاتش بغض میکنم چقدر ناراحت میشم وگرنه هیچوقت این رفتارو با من نمیکنه....

اون نمیدونه من چقدر دوستش دارم نمیدونه که چقدر برام مهمه اون قطعا یه احمقه...

اون درک نمیکنه که من توی این ده ما چقدر بهم سخت گذشت اون نمیفهمه من بعد ده ماه باز زنده شدم و دوباره از نو متولد شدم....

متاسفانه و درد مندانه اینه که اون همیشه میگه که منو خیلی دوست داره و وانمود میکنه من مثل خواهرشم و میگه براش مهم هستم اما منو درک نمیکنه...

متاسفانه و درد مندانه اینکه اون یادی داره به وسعت چیزایی که توی این مدت اتفاق افتاده نمیتونه فراموش کنه...

فقط میخوام بدونی که دوستت دارم احمق مغز نخودی




+چیزی که خوبی هارو برام بی ارزش کرده تظاهر به خوبیه آدم هایی که رفتاراشونو بلد شدی. هر چیزی که هستیم صادقانه همون باشیم. هیچ چیز بدتر از تظاهر نیست. من همیشه برای تو خوده واقعیم بودم هیچوقت ادا در نیاوردم و تظاهر الکی نکردم احمق جان




+‏پشت هر انسانی، حیوانی برای کشف شدن وجود داره،دمش گرم هرکی گفته خوب گفته :)


+کاش من اونی بودم که بتونی راحت بهش بگی چته اون بغض لعنتی تو خالی کنی اون بی روح بودنت اون تغییررات  مزخرف ناگهانیت تموم بشه

  • هَپَر هَــســتــَم
Designed By Erfan Powered by Bayan